خدایا به هر آنچه از رحمتت به من ببخشی
فقیرم
فقیرم
فقیر
خدایا به هر آنچه از رحمتت به من ببخشی
فقیرم
فقیرم
فقیر
بعضی وقت ها بدون اینکه بدونی چرا خوشحالی بعضی وقت هام ناراحت
انقدر ناراحت که انگار بزرگترین غصه ها رو داری ،می گردی و زخم هاتو پیدا می کنی هی چنگش می زنی که دوباره سر باز کنه و خون بزنه بیرون ، درسته که دوباره زخمت می گیره ولی واسه دفعه بعد زودتر سر باز می کنه و اگه اینکارو ادامه بدی شاید چرک کنه و ...
فکر می کنم اونقدر که شایسته است قدر زندگی رو نمی دونیم از بس که در مزمت دنیا شعر ها و داستان ها وجود داره ... یادمه سالها قبل آهوی عزیزم بهم گفت که دیگه نمی خواد ناراحت باشه می خواد شاد باشه کم مونده بود شاخ در بیارم ! خوشحال ! یعنی نمی تونست بدبختی ها رو ببینه چطور می تونست خودخواه باشه ! آره خودخواه ! شادی و خودخواهی یه معنی داشت واسم
دلم می خواد شاد باشم ، دلم می خواد این حس غمی که می آد سراغم رو نبینم ، ولی لامصب هی سرک می کشه هی دلقک بازی در می آره تا ببینمش
غم عزیز دوست دارم،ولی کمتر بهم سر بزن،دلم می خواد بخندم،بلند بخندم.
--------------------------------------------------------
پی نوشت : http://crawl-into-me.persianblog.ir/post/305 بی ربط نیست
نمی دونم چرا هی صفحه ها رو ریفرش می کنم هی بالا پایین می کنم ولی نمی رم
دنبال کارم !! از بس بالا پایین کردم سرم داره گیج میره! معلومم نیست دنبال
چی می گردم !
خیلییی کار دارم !
نمی دونم چرا هی عقب می ندازم ! ولی همین حالا خاموش می کنم و می رم سر کار و زندگیم !!
هر دفعه که از پله های بنفش عبور می کنم ، چیزی ته دلم حس می کنم
انگار که دلم را به این پله ها تگ کردند
همیشه بی توجه رد می شدم محکم قدم بر می داشتم و رد می شودم،سرم رو بالا می گرفتم و به آسمون خیره می شدم دلم اما خالی و سنگین !
4 سال تمام..
ولی این بار رها شدم روی این پله های بفش:
گفتی و گفتی و گفتی هیچ نگفتم که حرفهایت را کامل بزنی حالا که گیر کردی راحت آزاد شوی حال که پرواز در آسمانی نو آغاز کردی فراخ بال گشایی و فکر کنی هر بار که از آسمان نگیریستی نقطه ام را ببینی و امیدوارتر بال بزنی
بگی و احساس عذاب و گناه نکنی
حتی نگاهت نکردم که زیر نگاهم گیر نکنی
لحظه به لحظه سبک شدی و من سنگین شدم
بی وزن شدی و ته نشین شدم
یادم نمی آد تو اتاق آبی گریستم یا نه
ولی هنوز اون پله بنفش ته دلم مونده
آره دردم اومد،دردم اومد
فردا باقلوای عزیزم امتحان داره
خدای مهربون تو می دونی چقدر زحمت کشیده ، خودت کمک کن عالی بده امتحانش رو از تو عالی باید خواست..
خیلی ممنون خدای عزیزم
دوست دارم
سیمرغ عزیزم از وقتی که به خاطر دارم نامت را سیمرغ گذاشتم
شنیدم در اوج پخته گی گر می گیرد و خاکستر می شود و از نو دوباره خام می شود،حس شروع دوباره و تجربه ای از نو حس حرکت ، حتی حس افتادگی و حس تواضع این که هیچ وقت به قله نمی رسی،اینکه جمع سی مرغ با خصلت های مختلف و شاید در ظاهر متضاد به تو می رسد زیباست.شنیدم که تک پر هستی و هیچ جفتی نداری دوست داشتم در بند نباشم.
ولی خسته ام سیمرغ ، من تنهایی را دوست ندارم سیمرغ زیبایم دلم عشق می خواهد دلم همراه می خواهد.
شاید باید نامت را عوض کنم ولی ترا دوست دارم ای همراه دیرینم امید که شومی بختت گریبان نگیرد..
سیمرغ جان دلم خسته از مرهم بودن دلم می خواهد تو را بیشتر دوست بدارم خسته از ظاهرشدن های وقت و بی وقت دلم می خواهد زمانم را با تو قسمت کنم
اینجا وعده دیدار ما باشد.