بعضی وقت ها بدون اینکه بدونی چرا خوشحالی بعضی وقت هام ناراحت
انقدر ناراحت که انگار بزرگترین غصه ها رو داری ،می گردی و زخم هاتو پیدا می کنی هی چنگش می زنی که دوباره سر باز کنه و خون بزنه بیرون ، درسته که دوباره زخمت می گیره ولی واسه دفعه بعد زودتر سر باز می کنه و اگه اینکارو ادامه بدی شاید چرک کنه و ...
فکر می کنم اونقدر که شایسته است قدر زندگی رو نمی دونیم از بس که در مزمت دنیا شعر ها و داستان ها وجود داره ... یادمه سالها قبل آهوی عزیزم بهم گفت که دیگه نمی خواد ناراحت باشه می خواد شاد باشه کم مونده بود شاخ در بیارم ! خوشحال ! یعنی نمی تونست بدبختی ها رو ببینه چطور می تونست خودخواه باشه ! آره خودخواه ! شادی و خودخواهی یه معنی داشت واسم
دلم می خواد شاد باشم ، دلم می خواد این حس غمی که می آد سراغم رو نبینم ، ولی لامصب هی سرک می کشه هی دلقک بازی در می آره تا ببینمش
غم عزیز دوست دارم،ولی کمتر بهم سر بزن،دلم می خواد بخندم،بلند بخندم.
--------------------------------------------------------
پی نوشت : http://crawl-into-me.persianblog.ir/post/305 بی ربط نیست