هر دفعه که از پله های بنفش عبور می کنم ، چیزی ته دلم حس می کنم

انگار که دلم را به این پله ها تگ کردند

همیشه بی توجه رد می شدم محکم قدم بر می داشتم و رد می شودم،سرم رو بالا می گرفتم و به آسمون خیره می شدم دلم اما خالی و سنگین !

4 سال تمام..

ولی این بار رها شدم روی این پله های بفش:

گفتی و گفتی و گفتی هیچ نگفتم که حرفهایت را کامل بزنی حالا که گیر کردی راحت آزاد شوی حال که پرواز در آسمانی نو آغاز کردی فراخ بال گشایی و فکر کنی هر بار که از آسمان نگیریستی نقطه ام را ببینی و امیدوارتر بال بزنی

بگی و احساس عذاب و گناه نکنی

حتی نگاهت نکردم که زیر نگاهم گیر نکنی

لحظه به لحظه سبک شدی و من سنگین شدم

بی وزن شدی و ته نشین شدم

یادم نمی آد تو اتاق آبی گریستم یا نه

ولی هنوز اون پله بنفش ته دلم مونده

آره دردم اومد،دردم اومد