نویسنده: Gol - جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
هر دفعه که از پله های بنفش عبور می کنم ، چیزی ته دلم حس می کنم
انگار که دلم را به این پله ها تگ کردند
همیشه بی توجه رد می شدم محکم قدم بر می داشتم و رد می شودم،سرم رو بالا می گرفتم و به آسمون خیره می شدم دلم اما خالی و سنگین !
4 سال تمام..
ولی این بار رها شدم روی این پله های بفش:
گفتی و گفتی و گفتی هیچ نگفتم که حرفهایت را کامل بزنی حالا که گیر کردی راحت آزاد شوی حال که پرواز در آسمانی نو آغاز کردی فراخ بال گشایی و فکر کنی هر بار که از آسمان نگیریستی نقطه ام را ببینی و امیدوارتر بال بزنی
بگی و احساس عذاب و گناه نکنی
حتی نگاهت نکردم که زیر نگاهم گیر نکنی
لحظه به لحظه سبک شدی و من سنگین شدم
بی وزن شدی و ته نشین شدم
یادم نمی آد تو اتاق آبی گریستم یا نه
ولی هنوز اون پله بنفش ته دلم مونده
آره دردم اومد،دردم اومد